بادبادک سوار
پستچی اومده پشت در درینگ درینگ زنگ زده .شاد و خوشال رفتم نامه رو گرفتم دیدم از طرف راهنمایی رانندگیه برا بابام قبض جریمه فرستادن توش نوشته بود فلان جا داشتی سرعت می رفتی واقعا فک کردی هیچ کی نمی بینت ؟ بفرما مچتو گرفتیم!(البته اینا رو غیر مستقیم گفته بود.باید خودت درک می کردی) عکس العمل بابا: چی ؟ من تند می رفتم؟ من که هیچ وقت تند نمی رم! من نمی دونم این پلیسا با من چی کار دارن؟ ای بابا ! چرا این کارو می کنن؟ حالا دیشب داشتیم از خونه داداش بر می گشتیم .بابا گف شما با ماشین داداش برین .من کار دارم . تو خیابون یهو یه ماشینه : وییییژژژژ از کنارمون لایی کشید . مامان: اااا این بابا بود. داداش: آره چراغ عقبشم خرابه من با خنده: من نمی دونم این پلیسا با من چی کار دارن؟من کی تند می رم!؟ 2. یه هفته این مامان ما نبود رفته بود دیار مادری واسه مراسمو اینا... .ینی هر روز این بابای ما راس ساعت هفت (که خودش میره سر کار) میومد منو از خواب بیدار می کرد .منم مث اینکه بم خبر ریزش آوارو داده باشن، یهو از خواب می پریدم انگار سرم خورده باشه به سقف. یه کم گیج در و دیوارو نگاه می کردم که بابا می پرسید: راستی مهرناز تو امروز کلاس نداری؟ حالا هر روز هفت منو بیدار می کرد که از کلاسم جا نمونم .آخری گفتم: -بابا جون خودم یه روز تو هفته صب کلاس دارم نه هر روز! اونم هشت و نیمه، نه هفت صب! پ.ن: یکی از دوستان وبلاگی به نکته ای در مورد پست پیش اشاره کردن که منو یاد این جمله انداخت: اگه به چشم خودت دیدی که کسی گناه کرد راجع به او فکر بد نکن شاید نیمه شب توبه کرده باشه. درسته . پست پیش یه مثال از آدمهایی بود که این طور زندگی می کنن و ممکنه باهاشون برخورد کنیم.کما اینکه خیلی از دوستان گفتن تجربه های مشابهی داشتن. با خودم تمام ماجرا را مرور کردم که مطمئن شوم ذهن من این وسط دچار نقص فنی نشده! اصولا پیش نمی اومد که از فاصله ی چند فرسخی اون مغاز رد شیم و راحله راهشو به طرف مغازه مزبور کج نکنه که مثلا می خواهد دو تا تی تاپ و سه تا خودکار لکسی بخرد( اگر می پرسیدی چرا سه تا؟ می گف چون زشت است آدم یک دانه از چیزی بخرد) و تمام روزهایی که نا گزیر ،راه مان یکی می شد مجبور می شدم با اون به آن سوپر مارکت کذایی که یک جوان مجرد سفید رو و بور فروشنده اش بود بروم و مدام فکر کنم واقعا خریدن سه تا تی تاپ چه مزیتی می تواند داشته باشد ؟ آخر هر چه فکر می کردم نمی توانستم توی ذهنم راحله را به آن جوان سی ساله ربط دهم از آنجا که راحله خودش همیشه از معلم خصوصی زبانش چنان تعریف می کرد که فکر می کردم بدجور دلباخته ی پسرک (همان معلمش را می گویم) شده. تا اینکه شش ماه بعد که اتفاقی دیدمش برگشت گفت :این سوپر مارکتیه هست! فلان جا -آهان .آره آره - پسره اومده خواستگاریم. سیکل داره . به قول مامانم چه شکر خوریا! احتمالا مادر راحله نمی دانست برای اینکه پسر سیکل دار مغازه دار بیاید خواستگاری دخترش چقد پول و وقت و انرژی دختر هزینه شده وگرنه نمی گف چه شکر خوریا می گفت چه شیرینی خوریا! بعد ها که راحله را بیشتر شناختم بیشتر از او احساس انزجار کردم بخاطر تمام پسران جوان مغازه داری که او مخشان را می زد و بعد که می آمدند خواستگاری با دماغ نوک بالا جواب می داد نه! حتی زمانی که تمام شام و ناهارش را در یک فست فود می خورد که آخرش صاحب فست فود دم به تله داد تا او دیگر با خیال راحت شام و ناهار را در کنار خانواده خودش بخورد و تا دم به تله بدهد برایش کیلو کیلو پسته و بادام و این جور چیزها می برد و می گف بیکارید میل کنید قابلتان را ندارد! نه !هیچ کدام از اینها به من مربوط نیست . آنجایی به من مربوط است که تازه با راحله آنشا شده بودم و به فکرم هم نمی رسید او نیت بدی داشته باشد .فکر می کردم واقعا از طرف خوشش آمده ولی وقتی دیدم همش بازی کثیف خودش است هر وقت زنگ می زد میای بریم بیرون می گفتم نه ! کار دارم !چون مطمئن بودم این حربه اش است تا از خوش نامی من جلوی مادرش سواستفاده کند و بگوید با مهرناز می روم! بچه مثبت محله! چند وقت بعد وقتی مسیرم به همان سوپر مارکت افتاد مجبور شدم چند لحظه صبر کنم تا پسر سور و بور با ظاهری تکیده و چشمانی که زیرش گود افتاده بود بپرسد امرتان؟ بعضی ها هستند وقتی نباشند می فهمی چه نعمتیست نبودنشان! می فهمی از ته دل خوشحالی از شرشان خلاص شدی .من این را می دانستم ولی احتمالا پسر سور و بور مغازه دار نمی دانست! بعدا نوشت:این خانوم با یکی از همین مغازه دارها به اجبار پدرش ازدواج کرد .خلاصه باباش
گفت باید از این میون خواستگارات یکیو انتخاب کنی .انتخاب نکرد باباش براش
انتخاب کرد . صیاد شکار صیدش شد! فک کنم همین که به ازدواجش راضی نبود آه دیگران گرفتش! فلانی خیلی خنگه! همین آدم دو رویی که تو وبلاگ کلاس ،با اسم ناشناس، هر از دهنش درآمده به یکی از هم کلاسی هامان گفته و هر چی تهمت که لایق خوش بوده به طرف زده . بدم می آید از این آدمها . که پشت و روشون شبیه هم نیست. باطنشون مث ظاهرشون قشنگ نیس. و تو هیچ وقت نمی فهمی که اون آدم که پشت سرت صفحه می گذاشت کی بود؟هیچ وقت نمی فهمی که آن آدم همانی بود که فکر می کردی بیشتر از بقیه با هم دوستید. 2. یه لینک بین کاربرای ایرانی دست به دست شد که برید به خلیج فارس رای بدید و اینا. معلوم شد سایته تو زرد از آب درومده.صاحابش یه عربه که داره از احساسات ایرانیا برا بالا بردن آمار بازدید سواستفاده می کنه. 3. الان اپراتور ایرانسل سوخته.از بس من بشون زنگ زدم گفتم اینترنت گوشی من چرا قطعه؟ هان؟ 4. اهالی کار خیر بشتابید! اینجا 5. راستی ی ی ی! کسی بن کتاب گرفته
نخواد! ترجیحا تهرانی هم باشه. تا ما رسیدیم در سایتشونو بستن گفتن بن کتاب
تموم شده . بعدشم نوشته با این حال تا 15 اردیبهشت بیایین ثبت نام کنید. برای آرامش خاطر جاماندگان وسط مراسم ختم.تو هال پذیرایی هم کیپ به کیپ آدم نشسته. منو نرجس و مینا هم داریم چای و خرما پخش می کنیم. مینا میگه : من شماره رو حفظ نیستم. پیش خودم میگم :وا !اینکه که کاری نداره. چرا خودمه خانومه شماره نمیده ! یه شماره هف هش رقمیه دیگه. بعد هم گوشیو از دستش می گیرم و سریع شمارمو میگم. 08642257212 می خوام گوشی بدم دست خانومه که طرف از پشت خط میگه : چی؟ دوباره با تانی تکرار میکنم. دوباره طرف می گه.089؟ - نه 6 -3 ؟ - نه 6 .6. 6 چشتون روز بعد نبینه من تمام این ده رقمو داد زدم و چن بار تکرار کردم و هی رو به خانومه گفتم :من دست انداختن؟ می گف: نه بخدا رسیدم به شماره آخر هر چی می گفتم 2 . می گف 3؟ - آقا دو .دو. - چهار؟ - میگم دو. یک دو. دو ! -3؟ حالا تو پذیرایی کیپ به کیپ آدم نشسته من دارم داد می زنم به پیر به پیغمبر دو . گوشیو دادم خانومه .گفت دستت درد نکنه.گوشای شوهرم سنگینه! بعد هم خوشحالو خندان راهشو گرفت رفت پیش بقیه نشست! ینی قیافه ی من اون لحظه شبیه چی شده بود؟ 2. نمی دونم اولین بار کی پیشنهاد داد هسته خرما رو دربیارن توش گردو بذارن. ما 20 تا جعبه گرما رو یکی یکی هسته شو دراوردیم گردو گذاشتیم تا مرز هلاک شدن. آخری دسته جمعی آواز می خوندیم: ای تو روح پیشنهاد کننده اش!ای تو روح پیشنهاد کننده اش! پ.ن: شماره برای مثال بود. نمی تونم هضم کنم که چرا تو را گذاشته اند توی خانه ای که یک پنجره هم ندارد تا هر از چند گاهی رو به آسمان باز شود و بیاییم ملاقاتت! دست من نیست توی ذهنم مرور می شود. کبودی نعشی! خشک شدن دست و پا ! لکه ی سبز شکمی! شاخی شدن رگهای بدن! فساد ! لارو های و کرم های مردار خوار! لعنت به همشون! لعنت! مادربزرگم فوت کرد . پستی که قبلا از مادربزرگم نوشته بودم! عکس ادامه مطلب خوش خواب ترین. متاخر ترین باحال ترین. شادترین. و خونسرد ترین که من هر چی فکر کردم دیدم این یکی هیچ رقمه بم نمیاد. به نظر تون انگیزه طرف چی بوده این لقبو به من داده؟ 2. بازم دم ایرانسل گرم هر چن وقت یه بار یه اس ام اس به ما میزنه می گه اگه شونصد هزار ریال دیگه شارژ کنی 200 تومن بت جایزه میدیم حالشو ببری! وگرنه این گوشی من کلا از ردیف اشیا قابل استعمال خارج میشد.(دروغ نگم راضیه هم اس میزنه. دمش گرم خیلی بچه ی خوبیه ) 3.تراژدیک هفته: کلاه قرمزی که تموم شد انگار یهو افتادم. صدر جدول بودم. پا انداخته بودم رو پا. داشتم با خانواده خداحافظی کلاه قرمزیو میدیدم.اونجا که آقای مجری گف:کلاه قرمزی خداحافظی می کنی! کلاه قرمزی: سیلم حالت خوفه؟نه ما رفتیم مواظب خودتون باشین.ما هم مواظب خودمون هستیم.خداحافظ آقای مجری: یه وقت شادی نکنیا! - نه.نه. ای بابا.من الان غصه دارم همون لحظه تازه فهمیدم عید تموم شد.حالا زن داداش هر وقت میرم خونشون داره کانالا رو زیر و رو میکنه .میگه می خوام تکرارشو ببینم! (کلیپش اینجا) تموم شد!عیدو میگم! دیگه امسال که گفتم دارم می رم اطرافیان با حرکات سر تایید کردند ینی ما هنوز به تو امیدواریم.تو می تونی... ما هم رفتیم یه ثبت نام درست حسابی کردیم با راضیه و مریم و معظمه (هم کلاسیام )که دسته جمعی بیشتر خوش بگذره. یه طورایی از لحاظ روحی بش نیاز داشتم .کلا عاشق این سفرام که معنویتش آدمو می گیره . از طرفی برام سوال بود که دارم می رم اونجا چی رو ببینم؟ افرادی که رفتن شهید شدن و جنگیدن و مناطق جنگی و عکس گرفتن؟ خلاصه 90 تا دختر بودیم 60 تا پسر که به لطف برو بچ بسیجی زحمت کش ، سایه هایی مبهم و اشکال محوی می دیدیم و بمون می گفتن اینا آقایون گروه شمان! و تو مناطق هم تا فاصله ی دو گروه کم می شد خواهران بسیجی زحمت کش آلارم می دادن که دور شید !خطر ـ برادر!! تا اونجا که ما خودمونم آلرژی گرفته بودیم از دور سایه ی برادر می دیدیم وا اسفا گویان فرار می کردیم و خودمونو تو دخمه ای پنهان می نمودیم.مگه شوخی دارم؟ یک بار در فکه دختری "بریو هرت" با گامهایی استوار سد خواهران بسیجی رو شکست سمت آقایون رفت و با شجاعت اعلام کرد که :میشه پرچمتونو بدید خانوما می خوان باش عکس بگیرن و آه کشداری از جمعیت برخاست ! ... منطقه جاییست که برای کباب شدن دل آدم. تانکهای زنگ زده و تابلو های خطر انفجار مین. کانالهایی که خیلیا توش زیر محاصره از تشنگی شهید شدن . شهدای گم نامی که هنوز استخوناشون تو کانال کمیل دفنه . خیلی غریبه. یهو از همه چی کنده شدی اومدی رو خاکا . همه دغدغه هاتو رها کردی که بری خاک نشینی . اونجا کسی رو فرش نمی شینه . میشینی رو شنهای فکه .رو خاکهای جزایر مجنون .تو شلمچه مرز عراق .رو به امام حسین .آی گریه می کنی ... نه اینکه چرا یه عده ای بیست سال پیش رفتنا . می شینی برای خودت گریه می کنی ... انگار هیچی نفهمیدی از زندگی ... ایثار برات یه واژه بوده که معلم انشاتون می گفته راجع بش بنویسید. بعد می فهمی چقد عمیقن آدمهایی که ایثارو زندگی کردن خوب بیاییم بیرون از این حرفا تا اشکم درنیومده . شب هم ما رو بردن یه جایی به اسم بیمارستان صحرایی که به لطف گلو گشاد بودنش یه 50 60 نفری مجبور شدیم چفت به چفت بخوابیم برای بس شدن اکسیژن یکی در میون نفس بکشیم . صبحش به علت راست خوابیدن( جا نبود غلت بزنم پهلو بخوابم!!) کمر درد گریبان ما را گرفت.(حالا زیادم فراتر از طاقت نبود) ولی شب بعدش خدایی جاش خوب بود . خادماشم که حرف نداشت .خیلی خوش رو و گرم بودن. روز آخر بچه ها یه اشکی ریختن که فک کنم تو عمرشون این طور گریه نکرده بودن .یه بنده خدا انقد گریه کرد که هلاک شد از حال رفت! رفته بودیم دیدن شهدای گم نام .سخنرانه می گفت کی می خوای بفهمی ؟ببین داری می ریا! جمعیت های های داره گریه می کنه . -دیدی می گن فلانی عجب تیکه ای؟ ایشالا از اینجا که رفتی تیکه بشی.. ایشالا تیکه تیکه بشی. اینو که گفت وسط گریه زدم زیر خنده سرمو بلند کردم دیدم بقیه هم دارن می خندن زیر زیر. ولی در کل خیلی خوب بود. خیلی حال داد. عکسهاشو ادامه مطلب ببینید تا لود شدن عکسها دندان روی جگر بگذارید تموم شدی 90. خیلی زود . من هنوز روسری نخریدم .هنوز ماهی قرمز نخریدم. هنوز
دکمه های مانتومو ندوختم . هنوز شالمو اتو نکردم. هنوز جورابامو نشستم.
حموم عید نرفتم. هنوز عقبم . یک سال عقبم. آهای 91 ! 7 ماهه به دنیا
اومدیا. گفته باشم.
گولمون زدن نامردا!مدیونین فک کنین من رای دادم!(تشکر از دختر پاییز که روشنمان کرد) .اینجا
ادامه مطلب
ادامه مطلب



